محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3992

تاريخ الطبرى ( فارسي )

برون شده‌اند . گويد : اما گروه ديگر به آنها گفتند : « ميدانيم كه آمده‌ايد با يار ما مقابله كنيد ، اينك او نزديك است ، چنان كه مىخواهيد عمل كنيد » پس از آن ازديان برفتند و در اول صحرا با مدرك بن مهلب تلاقى كردند و به دو گفتند : « تو به نزد ما از همه كسان محبوبتر و عزيزترى ، برادرت قيام كرده و جنگ آغاز كرده ، اگر خدايش غلبه دهد ، اين به سود ماست و ما زودتر از همهء مردم به شما خاندان مىپيونديم و بدين كار از همه سزاوارتريم ، اگر صورت ديگر بود روا نيست كارى كنى كه ما را به بليه افكنى » پس او مصمم شد باز گردد . معاذ بن سعد گويد : وقتى بصره براى يزيد فراهم آمد ميان ايشان به سخن ايستاد و حمد خداى گفت و ستايش او كرد ، آنگاه خبرشان داد كه آنها را به كتاب خدا و سنت پيمبر وى محمد مىخواند ، صلى الله عليه و سلم ، و به جهاد ترغيب مىكند و پندارد كه ثواب جهاد با مردم شام از جهاد با مردم ترك و ديلم بيشتر است . گويد : من و حسن بصرى وارد شديم ، حسن دست خويش را به شانه من نهاده بود و مىگفت : « بنگر ببين چهرهء كسى را مىبينى كه او را بشناسى ؟ » گفتم : « نه به خدا ، چهرهء كسى را نمىبينم كه او را بشناسم » گفت : « به خدا اينان سفلگانند . » گويد : برفتيم تا نزديك منبر رسيديم ، شنيدم كه حسن كتاب خدا و سنت پيمبر را ياد مىكرد صلى الله عليه و سلم . آنگاه صداى خود را بلند كرد و گفت : « به خدا ترا ديده‌ايم كه ولايت داشته اى و تابع ولايتدارى بوده اى و اين كار از تو شايسته نيست » گويد : پس بر او جستيم و دست و دهان وى را بگرفتيم و او را نشانيديم ، به خدا ترديد نداريم كه سخن او را مىشنيد ، اما اعتنايى به او نكرد و سخن خويش